تبليغاتX
یکی مثل همه
<یه آدمی مثل همه ی آدمای روی زمین>

به سبک کافه پیانو (با اجازه ی آقای جعفری):

 

همه چیز برای تبدیل یک شب معمولی به یک شب رویائی مهیا بود:

شمعهای کوچک و بزرگ تایلندی – از آنهائی که علاوه بر نور، بوی خوبی هم دارند - در شمعدان های نقره میناکوب مظفریان و چینی ویلری اند باخ، محیط رمانتیکی را در ذهن تداعی میکرد.

عطر دلپذیر عود عربی که در پایه ای از جنس چوب صندل به رنگ قهوه ای روشن – که همیشه از دوران کودکی عاشق انحنا خاص و بی نظیرش بودم - در حال سوختن بود، تمام فضای اتاق را آکنده از عشق زمینی می کرد.

یک شاخه گل رز هلندی شاداب که از سوپر گل هوشنگ جردن خریده بودم، در گلدان کریستال بوهِم روی میز چوبی آبنوس ایتالیائی کنار پنجره که با پرده های ساتن نیلی پرده سرای زرتشت تزئین شده بود، عطرافشانی میکرد.

روی صندلی همیشگی ام - که یک راک چوب گردو ساخت گپتو فادر است – نشستم و پیپم را با توتون مخصوصی که یکی از دوستانم از کوبا برایم آورده است، پر کردم. با فندک بنزینی زیپو – که حاضر نیستم با دنیا عوضش کنم – سر توتون را گیراندم و با یک پُک عمیق، تمام یک کام دود داغ و سنگین را به داخل ریه هایم – که از کثافت دود سیگار و پیپ تبدیل به آبکش قرمز مخصوص برنج دمی شده است - دادم.

صدای پای ماه بانو که با صندل های کلارکس زرد و صورتی ش از پشت سر به من نزدیک میشد، سکوت زیبای فضا را شکست.

سینی را روی میز خاتم اصفهان گذاشت.

عطر قهوه ی یاکوب اصل همراه با عطر عود و بوی توتون، ترکیب عجیب و رازآلودی ساخته بود.

در حالی که ماگ استارباکس محتوی قهوه را از داخل سینی برمیداشتم، رو به ماه بانو گفتم:

چقدر خوب است که فقط تو میدانی که باید چقدر در قهوه ی من شکر بریزی. و جز تو هیچکس در دنیا به این سر مگو آگاه نیست و نخواهد شد.

در همین لحظه با تمام وجودم احساس کردم که سعی دارد با نگاه کردن به ساعت رولکسش شرمساری اش را از من مخفی کند. پس ادامه دادم:

ماه بانوی رویاهای من! با تمام وجود از تو خواهش میکنم رویای امشب را با آوه ماریای شوبرت تکمیل کنی.

در عمق چشمانش - که مژه هایش را با ریمل لانکوم فر داده بود – عشق را به وضوح دیدم.

از روی مبل ایستیکبال قرمز چرمی بلند شد و پشت پیانوی شیمل فندقی اش نشست. در حالی که با آرامشی که فقط مخصوص به خودش بود، در محافظ کلاویه ها را بالا می برد، به من که به دستان زیبایش – که با کرم مرطوب کننده ی یانسِن مرطوبش کرده بود - خیره شده بودم، گفت: لطفن اینجوری به دستام خیره نشو! هول میشم!

در حالی که پلک هایم را می بستم و خودم را برای شنیدن زیباترین تصنیف موسیقی - که اگر سالی دویست بار هم گوشش کنم، باز هم کم است – آماده می کردم، گفتم: ای کاش امشب سحر نشود!

قبل از اینکه نت اول را بنوازد، صدائی سکوت پر از ناگفته های اتاق را شکست.

بله! این صدای البرز بود که میگفت:

نانااااا ! پی پی دارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387   توسط یکی مثل همه  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin